|
راه را برداشت شعر
| ||
|
سلام
ایشالا سال و اوقات خوبی پیش رو داشته باشید ایام شهادت حضرت فاطمه(س)رو تسلیت عرض می کنم. 1)چاپ کتاب به پیشنهاد حوزه هنری زنجان اسفند 89 مجموعه غزل دومم رو برای گرفتن مجوز وچاپ در اختیار حوزه قرار دادم البته همزمان با من 4 تن دیگر از دوستان هم مجموعه شون رو به حوزه دادند.. خلاصه بعد از کلی پیگیریهای دوستانِ حوزه و نبودنهای مکرر مسئولین تهرانی اواخر تابستان90 مجوز رسید! مجوز بقیه هم یکی دوماه بعد اومد.. کتابهارو اوایل بهمن به "سوره مهر"دادند که با کلی کش و قوس سوره مهر قول داده انشاا.. به نمایشگاه کتاب تهران می رسونه، که ما هم امیدواریم..
عنوان مجموعه غزل : راه را برداشت حسن پاکزاد ناشر: سوره مهر
اجازه بدید مجموعه 4 دوست دیگر رو هم معرفی کنم(البته حتما همشونو میشناسید) که مجموعه شون شامل منتخب شعرهای شاعران معاصرِ که در منقبت حضرت فاطمه(س)سروده شده 2. علی حنیفه که عمده شعرهای مجموعه به شعرهای آیینی تعلق داره 3. رضا اسمخانی اگه اشتباه نکنم اولین مجموعه ی غزل ایشون هست البته در گذشته از ایشون مجموعه ترانه منتشر شده بود 4. رویا باقری که از استعدادهای جوان و آینده دار غزل هستند . ایشون هم اولین مجموعه شونه
مطمئنن خود دوستان توضیحات بیشتر در مورد اسم کتاب و سایر مسائل رو در وبلاگ شون خواهند داد
2) مجموعه شعر جوان زنجان ناشر: سخن گسترمشهد گردآوری: حسن پاکزاد که شامل شعرهای شاعران زیر 30سال زنجانی ه،که اگه به نمایشگاه برسه توضیحات بیشتر رو در این پست خواهم گذاشت
واما غزل:
باروسری آبی اش در تاک پیچیده دریا میان تلّی از خاشاک پیچیده
راهی برایم باز کن، راهی که بنویسم راهی که چشمان تو را در ساک پیچیده
بعد از تو از این کوچه -از جغرافیایی سرد- عطر انار نوبری با خاک پیچیده
ناخن بزن بر بخت سرگردان من ، شاید ، این خون من باشد که در این لاک پیچیده!
در خانه ای تنگم میان مبل و میز و شعر یک لاک پشت کوچکم در لاک پیچیده*
خودکار روی گاز یا جوراب در گلدان! وقتی نباشی خانه در کولاک پیچیده
عطر تو در ماشین،در این شهر، در خانه عطر تو در یخچال ، در مسواک پیچیده
سهمم سکوت ساده ای در این سرازیری ست دنیا بدون خنده ی تو پاک پیچیده
حسن پاکزاد
*خانه به دوش تر شده ام،سالهاست که یک لاک پشت پیر درونم نشسته است لیلا عبدی
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 16:34 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام دیر بروز کردنم رو بذارید به حساب دردسرای روزمره... شاید فرشته باشی و کوچک، بعید نیست [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 17:14 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام روزهاي خوبي بود و بعضي از دوستان رو بعد از سالها ديدم.. اين شعر بخشي از يه غزل مثنوي يه كه فعلا با غزلش بروز مي كنم
آهسته و گرفته ولرزان تمام شد با گریه ای میان زمستان تمام شد * هرجاي شهر هر طرف این خرابه را آنقدر آمدم که خیابان تمام شد
دنبال روزنامه –شب شعر تا تو را.. این هفته را همیشه پریشان تمام شد
هرچه نگاه،هرچه صدا، هرچه داشتم گویی در این جماعت حیران تمام شد
سردرگمی شبیه همین روزهای من کم می شدی،زمان فراوان تمام شد
دنیا کنار چشم تو اما شروع شد حالا درست در تهِ فنجان تمام شد
باید بهم بریزی و و از نو بنا کنی این مرد سرسپرده ی ویران تمام شد
حسن پاکزاد نتايج فستيوال ادبي ليكو را اينجا بخوانيد: http://yanoos.net/blogs/view/post/?postid=1271&blog=news [ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 17:30 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام
1.اول نمی خواستم با تراته(شعر محاوره) بروز کنم به همون دلیلی که همه می دونیم اما خب ..
نمی تونی آخر بفهمی منو، نمی تونی آخر تو درکم کنی نه دیگه به اینجام رسیده عزیز،به امید روزی که ترکم کنی
بیا این تموم پس اندازِ من، گُلایی که دادی همش مال تو نمی خوام از این غصه ها پُر بشم که حتماً تموم میشه امسال تو
هنوزم شبیه همون موقعی هنوزم شبیه پشیمونیات که حرفامو نشنیده می گیری و میری باز سراغ پریشونیات
حواسم سرِ جاش وُ می شنوم، که این روزا از من چقد دلخوری تو دنیامو از من گرفتی چطور ببینم داری گریه مو میشمری؟
نمی شه که هر چی بگی و بری که "دوس دارم"ت خنده آور شده همیشه همینجوری بودی برو،که تردیدم ایندفعه باور شده
نمی تونی آخر بفهمی منو، نمی تونی آخر تو درکم کنی نه دیگه به اینجام رسیده عزیز،به امید روزی که ترکم کنی
حسن پاکزاد
2. نه تو دروغ می گویی نه این نامه های سوخته ببین با یک چای تلخ هم می شود به تفاهم رسید
3.و یه غزل قدیمی..
شادی من سهم کبوترهای خانه تلخ ام ،به من چیزی نگو از این زمانه
تلخ ام شبیه وقت هایی که نباشی تلخ ام ،بریز این قهوه را با هر بهانه
ای عشق! نایابی ،اگرچه دیر یا زود – روزی فراوان میشوی در شهر بانه
حتی مسافرهای سرگردان این شهر از من نمی خواهند مقداری ترانه
دارم تو را؟!... من که فراموشی ندارم؟! داری مرا تنها میان رودخانه...
ترسی ندارم اینکه از چشمان آبی ت- آتشفشانی سرخ می گیرد زبانه
جز مرگ حرف دیگری باقی نمانده از زندگی هرگز ندیدم یک نشانه
ترک ام کن و بگذار آرامش بگیرم.. * یک چای تازه ،عصر، در یک قهوه خانه...
حسن پاکزاد
*برای بار سوم بسیاری از لینکام حذف شدن نمیدونم تقصیر پشتیبانی ضعیف بلاگفاست یا علت دیکه ای داره بهرحال دارم دنبال اسامی دوستان میگردم اگه کسی نبود حتما برام کامنت خصوصی بزاره /سپاس **اگه خدا بخواد و زنده باشم این چند روزه چندتا جشنواره و مراسم شعرخوانی دعوتم ۲۷/۶/۹۰ در تکاب .جشنواره دفاع مقدس منطقه ی شمالغرب ۲۸/۶/۹۰ حوزه هنری تهران .جشنواره شعر امواج بیداری ۳۱/۶/۹۰ در تهران (کاخ موزه گلستان) ۵تا ۷مهر زاهدان جشنواره سراسری شعر بسیج ۲۱و۲۲ مهر جشنواره کلیم کاشانی .کاشان امیدوارم بهانه ای باشن تا دوستان قدیم و جدید رو ببینم /به امید دیدار [ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 9:0 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام ۱. همیشه رشت بهانه ی خوبی برای گریستن دارد حتی اگر گرمای تیر تو را بخنداند..
۲.توو این پست میخوام دوتا از دوستانی رو که تازه به دنیای مجازی اومدن معرفی کنم.بسیار خوب می نویسن و مطمئنم از اونها بیشتر خواهید شنید:
محمد علی استجلو که بخوبی ظرفیت های غزل رو میشناسه و خانم پری سا امامی که نگاه و زبان تازه ای در شعر سپید دارند
۳. دور که می شوی لااقل نامه بنویس چقدر به این جمله های تکراری دلخوشم "دارم می آیم" "دارم میخندم"... دارم به بهانه ای برای چای خوردن فکر میکنم اما نه حالی برای بحث کردن دارم وُ نه دلی برای به آب زدن تنها هوای شرجی رشت حرفهای مرا می فهمد * کتابها را تازه خریده ام تازه ادکلن زده ام تازه تو را دیده ام اما هرچه چشم می چرخانم بیشتر گُمت می کنم
۴.غزل
روزی می آید که زمستان را نمی بینی این جاده ی رو به بیابان را نمی بینی
تنهایی تلخی است با تو استکان چای وقتی که مفهومی از انسان را نمی بینی
از خانه بیرون می زنی چیزی بگیری تا... در شهر حتی یک خیابان را نمی بینی
تو بازگشتی،خانه مبهوت پشیمانی است در لابلای گریه مهمان را نمی بینی
جز چند قاب عکس و امضائی غبار آلود چیزی از این اشعار ویران را نمی بینی
- روی پلی هستی که دارد با تو می ریزد...- بعد از من این خواب پریشان را نمی بینی
من عادت سردرگمی هایت نخواهم شد حتی مسیر رشت – زنجان را نمی بینی
حسن پاکزاد [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 14:59 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام ۱. میلاد حضرت علی (ع) رو به همه تبریک میگم. ۲. یازده خرداد به بهانه قراری که ۱۲سال پیش با بچه های کلاسمون گذاشته بودیم ،رفتیم دانشگاه .چقدر همه چیز فرق کرده بود.. دیدن دوستان که با بچه هاشون اومده بودن خیلی جالب بود هرچند که همه نیومدن اما باز خیلی خوش گذشت به انجمن شعر دانشگاه هم سری زدم هنوز پابرجا بود هنوز کتابایی که با بودجه کم اون موقع خریده بودیم توو کتابخونه انجمن بود / ۳. می خواستم ۱۸ خرداد با یه شعر دیگه بروز کنم که انگاری قسمت نشد. ۴.چهارشنبه ۲۲تیر با بچه های انجمن شعر حوزه هنری زنجان میهمان دوستان حوزه هنری رشت خواهیم بود و ان شاا.. شب شعر مشترکی باهم خواهیم داشت و اما غزل:
حتی هزار سال پیاپی که روبروت – بنشینم و دوباره بخواهی به گفتگوت..
قهوه بریز چشم درختی که گم شوم روزی هزار مرتبه در جنگل بلوط
دست مرا بگیر و به همراه خود ببر حتی شده میانه ی صحرا –کویر لوت –
تو فصل آمدن شده ای، فصل شعرهام با من قدم بزن وسط بوته های توت
لبهای تو ادامه ی اردیبهشت شد تلفیقی از طراوت سنتور با فلوت
لبخند می زنی و من از دور می رسم از شهر بی ترانه و از شهر پر سکوت
گلهای روی پیرهنت را به من بده این خانه سالهاست که با تار عنکبوت...
حسن پاکزاد
پ.ن: بعضی از لینکام حذف شدن! دلیلشم نمیدونم اگه نبودید حتما" خبر بدید تا اصلاح کنم. سپاس [ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 10:9 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام برای اولین بار وبلاگم رو با چند شعر سپید(اگه بشه بهشون سپید گفت)بروز می کنم. از کمک هاتون دریغ نفرمایید. اگه کتاب خوبی توو نمایشگاه خریدید لطفا خبرشو بدید
۱) دست مرا بگیر و از عرض خیابان عبور کن وقتی نبودی چشمانم به ندیدن عادت کرده.
2) پر شدن صندلی های سالن برایم فرقی نمی کند وقتی به جای خالی تو خیره ام
3) از گلهایی که برایت فرستادم برای من هم نگه دار از مزار بی گل متنفرم
4) وقتی که نمی شود با تو حرف زد این تلفن ها به چه دردی می خورند
۵) دیگر چه فرقی می کند وقتی باشی و بین مان درختهای بلند فاصله بیاندازند وقتی رفتگر محله مان دیگر از خواندن شعرهایم به گریه نیافتد تو که مجال حرف زدن نمی دهی پس بگذار گریه بنویسم نه ،از گریه هم بَدَت می آید بگذار بخندم، سالهاست که راه دیوانه شدن را یاد گرفته ام .
۶) دلم که تنگ می شود راه می افتم سمت تو موجهایم تو را که می بینند آرام می شوند
حسن پاکزاد [ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:42 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام
اسفند هم داره به لحظات آخرش نزدیک میشه و من و تو داریم یه سال پیرتر میشیم، چقدر خاطرات تلخ و شیرین دارن توو این روزا از جلوی چشم آدم رد میشن ... چقدر شعر میشد نوشت چقدر حرف برای گفتن مونده اما..
تنهایی بدون تو پایان مبهمی است امروز باهم ایم که فردا فقط تو را.. پاکزاد
پیشاپیش عید رو تبریک میگم و روزای خوبی برا همه آرزومندم.
واما شعر:
گرچه با من نیستی ،مال منی آسمانی ، قسمتِ بال منی
تا به حال از من کسی نشنیده بود: «نسخه های بسته ی فال منی»
قلک لبخند هایت را بده هدیه های عید امسال منی
اصفهان – شیراز- نیشابور یا ... هرچه باشی کارت پستال منی
چشمهایت دوستت دارم شده پس بگو ، همسایه ی لال منی
ابری و آرام یا خاموش و سرد نیمه های دیگر حال منی
گل حراج، آدم حراج، آئینه مفت هرچه دارم می دهم... مال منی
حسن پاکزاد
[ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 11:40 ] [ حسن پاکزاد ]
دریا، غروب شنبه، غزل، حال تازه ای تو نیستی و گم شده اقبال تازه ای
از من بگیر این عطش شور کهنه را از من بگیر فاصله را ، بال تازه ای...
من سالها نشسته ام اما ندیده ام از جاده ای که رد شده«امسال» تازه ای
فنجان قهوه ای شدی و جا گذاشتی- بر دست های بسته ی من فال تازه ای
این مرد لابلای همین خواب های گنگ هر شب تو را سروده به احوال تازه ای
نام تو را برای همیشه نوشته ام بر ماسه های خسته به اشکال تازه ای
این اشتیاق، بی تو به پایان نمی رسد دست مرا بگیر که جنجال تازه ای ...
باران گرفته است هوا سردتر شده خواهر بباف با غزلت شال تازه ای
حسن پاکزاد
[ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 8:44 ] [ حسن پاکزاد ]
سلام این پستم هم با کمی تاخیر بروز شد دنبال اسم برا وب م بودم اما اسمی که منو راضی کنه پیدا نکردم فعلا بدون اسم باشه تا ببینم خدا چی میخواد قرار بود در مورد اسم قبلی وبلاگ(اتاق 203) توضیح بدم: سال 85 بود که دوستی من و سعید توکلی صمیمی تر شد یه روز بهم گفت چرا وب راه نمیندازی ، گفتم بلد نیستم گفت بیا الان باهم بریم نت درستش میکنیم منم قبول کردم ، رفتیم و با کمک سعید این وب راه افتاد ولی باید اسمی براش انتخاب می کردم من هم گفتم اتاق 7 به یاد اولین اتاق دانشجویی م، اما سیستم قبول نکرد مثل اینکه به این عنوان قبلا وب ی راه افتاده بود بعد از روی یکی از شعرام* که توو اولین پست م هم قرار داره اسم "اتاق 203" رو انتخاب کردم ... (*این شعر رو در سال 81 نوشتم و حاصل یک سفر چند روزه با جمعی از شاعران جوان شهر رشت به مشهد بود من و مرتضی مصلح و حسین حسینی در اتاق 203اقامت داشتیم) چند وقت بعد امیر مرزبان بهم گفت اسم وبلاگ منم همینه بهش توضیح دادم که چطور شد.. وقرار شد که اسمشو عوض کنم اما به دلایلی یکی دو سال سروقت وبلاگم نرفتم تا امسال ، از همون موقع هم دنبال اسم مناسب بودم اما چیزی به ذهنم نمی رسید ... من و امیر همدیگررو از سال 80 میشناسیم اصلا عمدی در انتخاب اسم مشابه نبود چون من توو بلاگفا بودم و امیر توو پرشین بلاگ! مطمئنن همه میدونن که اسم کمکی به محتوای مطالب داخل وب نمی کنه و هیچ وقت افتخاری برای کسی هم نمیاره ... : ایام سوگواری سالار شهیدان رو به همه ی دوستان تسلیت عرض میکنم
طاووس پر گشوده به بالا نمی رسد [ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 16:20 ] [ حسن پاکزاد ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||