|
اتاق 203
|
||
|
شعر |
ایام خوبی داشته باشید
مجموعه غزل ماشین حساب کوچک من جای گریه نیست اثر حسن پاکزاد منتشر شد
این عنوان جشنواره ای بود که در تاریخ ۱۰و۱۱مرداد ماهدر باشگاه دانشخویان دانشگاه تهران و با همکاری معاونت فرهنگی وزیر برگزار گردید.
فراخوان این همایش در زمستان ۸۵ اعلام شد و در ۷ بخش (شعر کلاسیک و سپید و طنز*خاطره*داستان*داستان کوتاه*عکس*فیلم و فیلم نامه)از کلیه دانشجویان و دانش آموختگان دانشگاههای کشور دعوت شده بود تا آثار خود را تا ۲۰/۱/۸۶ به دبیرخانه ارسال کنند.جای خالی این مراسم برای دانش آموختگان بیشتر احساس می شد چون هم دیدار با بعضی از دوستان تازه میشد و هم دوباره تو حال و هوای دانشجویی قرار می گرفتیم،اما...
اماهمه چیز داشت الا برنامه ریزی و هماهنگی،یه جوری برگزار شد که انگار این مراسم به دوستان تهرانی تعلق داره و کمتر دانشجو و دانش آموخته ی شهرستانی در این مراسم شرکت کرده بود نه اسکان نه هزینه ی سفر نه یه پذیرایی نه...
به هر حال خاطرات تلخ و شیرینی رد و بدل شدو مراسم اختتامیه تقریبا" خوب برگذار شد .خلاصه بعد از چند نمایش و اجرای مویسقی زنده برگزیدگان مراسم معرفی شدند، در بخش شعر طنز فرامرز عرب عامری اول شد و در بخش شعر کلاسیک هم حقیر دوم شدم ولی خیلی ها که باید بودند حضور نداشتند
با آرزوی توفیق برای همه ی برگزار کنندگان ،ان شاالله سال بعد با برنامه ریزی بهتر شاهد این مراسم باشیم.
واما شعر:
چشمهایت به بلندای شب یلدا نه
حرفهای من و تو روشنی فردا نه
پر ماشین و شلوغی ی ملال آور روز
شب رسیده است ولی حوصله ای با ما نه
موجی از تازگی ی شعر برایم آورد
غزلی سوخته در زمزمه ی دریا نه
چیست این آتش افروخته این درد غریب
که کشانده است مرا برسر اما یا نه
نرسیده است به تقویم قراری در مه
ننوشته است برایم غزلی حتی نه
***
مرگ آغاز مرا تازه به کنکاش کشید
می روم خسته ازاین شهر ولی حالا نه
نعش مرا بگذار سرگردان بماند
بگذار از اين چوبه آويزان بماند
حیف است سقف خانه ی امید هایم
مثل دل ديوانه ام، ويران بماند
بايد مرا بگذاري و بگريزي از شهر
تا راز نا بگشوده ام پنهان بماند
از جاده اي بي رهگذر ، از جاده اي كور
طوری می آیم تا جهان حیران بماند
حالا تعارف می کنی یک استکان چای ؟!
حتي نمي خواهي كسي مهمان بماند
يك چوب رختي يك لباس تازه از شعر
سهم كسي كه خواست در زندان بماند
و اما...
مبل چوبی اتاق بی ایوان
میز و چند استکان سرگردان
روبرویش نشسته یک برهوت
روبرویم نشسته تابستان
سالها با خودش.. کنار خودش..
زیر این سقف های آویزان -
رفت،برگشت ،بلکه بنویسد
آخر قصه را شبیه رمان
***
اولین روزهای تقویم اش
پر شده از مسافر آبان
چهره ای که همیشه می خندید
بین این جمله های بی هیجان
دارم عاشق شدی ولی تنها
توی این شعرهای سرگردان
مانده ام پشت میله های غزل
پیش تو ،لابلای این زندان
:چه بروزت گذشته حرف بزن
آمدم تا که بشنوم الان
جمله کم داشت ها چه بنویسد
لحظاتی نمانده تا به اذان
باز پیوسته در خودش می ریخت
جملاتی شبیه این یا آن
روزها با خودش قدم می زد
توی تقویم های نامیزان
:واقعا" می شود خودش باشد
(تو)ی تنها شده میان رمان
می توانست (تو) خودت باشی
مثل یک شاهزاده ی خندان
حال (من) هر چه از (تو) بنویسد
باز فرقی نمی کند الان
***
عینک اش را کنار میز انداخت
و سرش را گذاشت روی همان-
دفتری که در آن نوشته شده
نقطه نقطه سکوت ،در پایان-
چند تا کاغذ مچاله شده
باز من ماندم و دو تا فنجان
شعر علوی:
۱.حسین تقلیلی ۲.صالح سجادی ۳.فروغ تنگاب ۴.وحید طلعت ۵.حسین حاجی هاشمی ۶.اشرف چشمه سلطانی ۷.رودابه باقری ۸.عفت خادمی ۹.محمد سلطانی
شعر نماز:
۱.عالیه محرابی ۲.سعید توکلی ۳.حسن پاکزاد
شعر پیامبر:
۱.پانته آ صفایی ۲.مریم حقیقت ۳.سارا جلوداریان
اما از نکات جالب توجه این دوره:
۱.جمیت کم دعوت شده از شاعران برگزیده
۲.سالن خیلی خلوت برگزاری جشنواره
۳.شلوغی سالن غذاخوری(بطوری که آمار نهار روز اختتامیه بیشتر از یکصد نفر بود در صورتی که یک ساعت قبل از آن یعنی داخل سالن بر گزاری جمیعت زیر ۴۰ نفر بود )
۴.برخورد بسیار خوب عوامل برگزاری
۵.هوای بسار گرم ساری
۶.برگزازی همزمان جشنواره بصورت شاخه های فرعی در شهرهای آمل ، بهشهر و تنکابن
و...
وبا این غزل به استقبال شکوفه خواهم رفت
از سر شب شروع کرد و نوشت تا که این بیت اینجنین افتاد
خواستم لحظه ای تکان بخورم ،ایستادم ،ولی زمین افتاد
از نگاهش نمی شود فهمید عمق دریاچه ی خزر چند است
انتهای کویر تا جنگل... روی پیشانی اش که چین افتاد
چند تپه میان من با من ،راه دوری دویده تا با من-
-بنشیند به گفتگو اما بعد این جمله نقطه چین افتاد
گاهی اوقات می شود با تو روی یک کوه یخ نشست و گریست
گاهی اوقات در شلوقی شهر پشت یک عینک کمین افتاد
چقدر خوابهای ناموزون تا خود صبح هی عرق می ریخت
بعد هم رفت و پیش برکه نشست یاد حمام های فین افتاد
پروانه اي و پيله دورت مي تني كه ..
مثل هواي وحشي اين شهر بي روح
مثل برادر مرده هاي ناتني كه …
يا چون زمين با لرزه هاي شعر درگير
مستحكمي مثل بناي آهني كه
رنگ و لباس تازه مي خواهي عزيزم
با اينكه عيد آغاز مي شد با تني كه……
مي گفت اخبار از هواي برفي شهر
از آسمان آبي پيراهني كه……
باران شوي، باراني از من با زني كه -
از شانه هاي سرد مردم حرف مي زد
از دست هاي خستهي دور از مني كه……
مرزي ميان واژه ها باقي است انگار
حتي تو هم اين حرف ها را مي زني كه……
آوار شد از چشمهايت بهمني كه……
q
شايد كسي بعد از من اين گلدان خالي-
را پر كند با شاخه هاي سوسني كه……
محرم هم رسید
یک جرعه ی آب ،..بی قراری عمه
تاول زده پاهای من آری عمه
بابا که به روی نیزه قرآن می خواند
از دست عمو خبر نداری عمه
ای یاس شکفته در نیستان عباس(ع)
لب تشنه ی آیه های قرآن عباس(ع)
در مشک پر است غیرتت تابی نیست
برخیز دوباره سوی میدان عباس(ع)
در ذهن خسته ام غزلي جز شما نبود
دائم خيال مي كنم آزرده خاطريد
با اينكه هيچ مسأله اي بين ما نبود
اينكه شما سلام كني من غزل شوم
شعري شدم كه لايق اين ماجرا نبود
من خواب ديده ام كه كنار تو بعد از اين
هي جمله هاي گم شده هي مكث هي سكوت
انگار دست هيچ يك از ما دو تا نبود
آخرش بين مردم اين شعر تو مرا ناشناس باور كن
شاعر شعر آسماني من مانده ام در هراس باور كن
مدتي مي شود خبر دارم با من و شعرهاي من قهري
بله تنهايي عالمي دارد شاعرم آس و پاس باور كن
بعد از اينكه به رشت برگشتم بعد از اينكه دوباره برف آمد
بعد از اينكه عروس دريا را ديده ام در لباس باور كن –
منصفانه نبود چشمانم مانده روي تراس باور كن
خلاصه بعد از مدتها با چند غزل تقریبا" تازه بروز شدم ،خب یه چند وقتی بود که اینطرفها برف می اومد
بعد از برف هم که یخبندان میشه .....
يك كاغذ مچاله دو تا تمبر در كمد
فرقي ندارد اين دو سه … اينبار هم نشد-
تا روبروي من بنشيند، دو قاب عكس -
از من به يادگار نگه دار اگر كه شد
يك حلقه از قشنگ ترين شعرهاي من
يا يك كتاب كهنه تا خورده در كمد
ديوارهاي پشت سرم را خراب كن
بردار و از خودت بنويس اين مداد و خود-
-كاري كه از تو مانده برايم بگو به من
پرواز كن از اين قفس روبروي خود
q
مي خواستم كه تازه در اين بيت با خودم
خلوت كنم ، بخندم و از تو … ولي نشد
اين نامه هيچ وقت بدستت نمي رسد
اين كاغذ مچاله شده و بدون كد
|
|