|
اتاق 203
|
||
|
شعر |
شعرهاي قديمي ام با تو رنگ و روي بهار مي گيرد
مثل آدم بزرگ ها الكي دل به شعر تو مي دهم بعداً
روي يك شيشه شكسته تو را مي نويسم . بخار مي گيرد
روزهايي كه با تو طي شده اند روزهايي كه معني اش ما بود
حال اين حرف هاي نامفهوم هالهي اعتبار مي گيرد
واژه هاي پر از صداقت تو واژه هايي به رنگ دريا، نه
شعرهايي كه از تو صادر شد رنگ و بوي شعار مي گيرد
انتظاري كه ساعتش خواب است آسماني كه بي سحر مرده
حال بعد از نگاه خستهي تو مگر اين دل قرار مي گيرد
هو الطيف
با برگ هاي جاده رفاقت نمي كند
از پرسه هاي خسته در اين كوچه هاي سرد
وقتي كه با شماست شكايت نمي كند
مردي كه پا به پاي تو از جاده ها گذشت
حالا به اين نوشته قناعت نمي كند
مثل غريبه ها به خودم طعنه مي زنم
يك روز مي رسد كه نگاهت نمي كند .
شهريور 79 -رشت
|
|