تبليغاتX
اتاق 203
 
اتاق 203
 
 
شعر
 

 

بانو به جدّتان قسم اين حرف ها نبود

در ذهن خسته ام غزلي جز شما نبود

دائم خيال مي كنم آزرده خاطريد

با اينكه هيچ مسأله اي بين ما نبود

اينكه شما سلام كني من غزل شوم

شعري شدم كه لايق اين ماجرا نبود

من خواب ديده ام كه كنار تو بعد از اين

 اين مرد لاابالي و بي دست و پا نبود

هي جمله هاي گم شده هي مكث هي سكوت

انگار دست هيچ يك از ما دو تا نبود

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:9  توسط حسن پاکزاد  | 

آخرش بين مردم اين شعر تو مرا ناشناس باور كن

شاعر شعر آسماني من مانده ام در هراس باور كن

مدتي مي شود خبر دارم با من و شعرهاي من قهري

بله تنهايي عالمي دارد شاعرم آس و پاس باور كن

بعد از اينكه به رشت برگشتم بعد از اينكه دوباره برف آمد

بعد از اينكه عروس دريا را ديده ام در لباس باور كن

ماندن اينجا براي من سخت است تو پريدي و من پرم زخمي است

منصفانه نبود چشمانم مانده روي تراس باور كن

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:47  توسط حسن پاکزاد  | 
 

 

خلاصه بعد از مدتها با چند غزل تقریبا" تازه بروز شدم ،خب یه چند وقتی بود که اینطرفها برف می اومد

بعد از برف هم که یخبندان میشه .....

يك كاغذ مچاله دو تا تمبر در كمد

فرقي ندارد اين دو سه اينبار هم نشد-

تا روبروي من بنشيند، دو قاب عكس -

از من به يادگار نگه دار اگر كه شد

يك حلقه از قشنگ ترين شعرهاي من

يا يك كتاب كهنه تا خورده در كمد

ديوارهاي پشت سرم را خراب كن

بردار و از خودت بنويس اين مداد و خود-

-كاري كه از تو مانده برايم بگو به من

پرواز كن از اين قفس روبروي خود

                                                                                                                                                                                       q          

مي خواستم كه تازه در اين بيت با خودم

خلوت كنم ، بخندم و از تو ولي نشد

اين نامه هيچ وقت بدستت نمي رسد

اين كاغذ مچاله شده و بدون كد

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:2  توسط حسن پاکزاد  | 

.. يا گفت و باز هم نشنيدي گواه من

«من» صد هزار بار نوشت اشتباه من-

باعث شده جهنم دنياي تان شوم

(مردي در انتظار زني بي نگاه «من» )

هر چند تيره ام به تو دل بسته ام به تو

اي آفتاب شب زده گاه گاه من

من فرصتم كم است به دريا نمي رسم

آقا نگه  ندار برو، ايستگاه من -

جايي كنار يك جسد كهنه از زني

جايي كنار پيرهن راه راه من

خون- برف ردپاي غريبي در اين مسير

حتي مرا كشانده به سوي گناه من

تنها براي ديدنت اينجا نشسته ام

دلواپسم نشو غزل رو سياه من

من متهم شدم كه به دنياي‌اش آمدم

در چشم هاي نقره اي دادگاه زن

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:42  توسط حسن پاکزاد  | 
 
  بالا