|
اتاق 203
|
||
|
شعر |
در ذهن خسته ام غزلي جز شما نبود
دائم خيال مي كنم آزرده خاطريد
با اينكه هيچ مسأله اي بين ما نبود
اينكه شما سلام كني من غزل شوم
شعري شدم كه لايق اين ماجرا نبود
من خواب ديده ام كه كنار تو بعد از اين
هي جمله هاي گم شده هي مكث هي سكوت
انگار دست هيچ يك از ما دو تا نبود
آخرش بين مردم اين شعر تو مرا ناشناس باور كن
شاعر شعر آسماني من مانده ام در هراس باور كن
مدتي مي شود خبر دارم با من و شعرهاي من قهري
بله تنهايي عالمي دارد شاعرم آس و پاس باور كن
بعد از اينكه به رشت برگشتم بعد از اينكه دوباره برف آمد
بعد از اينكه عروس دريا را ديده ام در لباس باور كن –
منصفانه نبود چشمانم مانده روي تراس باور كن
خلاصه بعد از مدتها با چند غزل تقریبا" تازه بروز شدم ،خب یه چند وقتی بود که اینطرفها برف می اومد
بعد از برف هم که یخبندان میشه .....
يك كاغذ مچاله دو تا تمبر در كمد
فرقي ندارد اين دو سه … اينبار هم نشد-
تا روبروي من بنشيند، دو قاب عكس -
از من به يادگار نگه دار اگر كه شد
يك حلقه از قشنگ ترين شعرهاي من
يا يك كتاب كهنه تا خورده در كمد
ديوارهاي پشت سرم را خراب كن
بردار و از خودت بنويس اين مداد و خود-
-كاري كه از تو مانده برايم بگو به من
پرواز كن از اين قفس روبروي خود
q
مي خواستم كه تازه در اين بيت با خودم
خلوت كنم ، بخندم و از تو … ولي نشد
اين نامه هيچ وقت بدستت نمي رسد
اين كاغذ مچاله شده و بدون كد
.. يا گفت و باز هم نشنيدي گواه من
«من» صد هزار بار نوشت اشتباه من-
باعث شده جهنم دنياي تان شوم
(مردي در انتظار زني بي نگاه «من» )
جايي كنار يك جسد كهنه از زني…
جايي كنار پيرهن راه راه من
خون- برف – ردپاي غريبي در اين مسير
حتي مرا كشانده به سوي گناه من
تنها براي ديدنت اينجا نشسته ام
دلواپسم نشو غزل رو سياه من
من متهم شدم كه به دنياياش آمدم
در چشم هاي نقره اي دادگاه زن
|
|