تبليغاتX
اتاق 203
 
اتاق 203
 
 
شعر
 
این دفعه بدون هیچ سخنی غزل:

 

نعش مرا بگذار سرگردان بماند

بگذار از اين چوبه آويزان بماند

حیف است سقف خانه ی امید هایم

مثل دل ديوانه ام، ويران بماند

بايد مرا بگذاري و بگريزي از شهر

تا راز نا بگشوده ام پنهان بماند

از جاده اي بي رهگذر ، از جاده اي كور

طوری می آیم تا جهان حیران بماند

حالا تعارف می کنی یک استکان چای ؟!

حتي نمي خواهي كسي مهمان بماند

يك چوب رختي  يك لباس تازه از شعر

سهم كسي كه خواست در زندان بماند

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط حسن پاکزاد  | 
 
  بالا