تبليغاتX
اتاق 203 -
 
اتاق 203
 
 
شعر
 
خیلی وقت که قصد دارم شعر جدید بزنم اما با شروع فصل بهار کار ما هم چند برابر می شه الان که از پشت پنجره بیرون رو نگاه می کنم بارون شدیدی میآد و صدای برخورد اون به پنجره برام خیلی آرامش بخشه،

و اما...

مبل چوبی اتاق بی ایوان

میز و چند استکان سرگردان

 

روبرویش نشسته یک برهوت

روبرویم نشسته تابستان

 

سالها با خودش.. کنار خودش..

زیر این سقف های آویزان -

 

رفت،برگشت ،بلکه بنویسد

آخر قصه را شبیه رمان

           ***

اولین روزهای تقویم اش

پر شده از مسافر آبان

 

چهره ای که همیشه می خندید

بین این جمله های بی هیجان

 

دارم عاشق شدی ولی تنها

توی این شعرهای سرگردان

 

مانده ام پشت میله های غزل

پیش تو ،لابلای این زندان

 

:چه بروزت گذشته حرف بزن

آمدم تا که بشنوم الان

 

جمله کم داشت ها چه بنویسد

لحظاتی نمانده تا به اذان

 

باز پیوسته در خودش می ریخت

جملاتی شبیه این یا آن

 

روزها با خودش قدم می زد

توی تقویم های نامیزان

 

:واقعا" می شود خودش باشد

(تو)ی تنها شده میان رمان

 

می توانست (تو) خودت باشی

مثل یک شاهزاده ی خندان

 

حال (من) هر چه از (تو) بنویسد

باز فرقی نمی کند الان

               ***

عینک اش را کنار میز انداخت

 و سرش را گذاشت روی همان-

 

دفتری که در آن نوشته شده

نقطه نقطه سکوت ،در پایان-

 

چند تا کاغذ مچاله شده

باز من ماندم و دو تا فنجان

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:40  توسط حسن پاکزاد  | 
 
  بالا