|
اتاق 203
|
||
|
شعر |
نعش مرا بگذار سرگردان بماند
بگذار از اين چوبه آويزان بماند
حیف است سقف خانه ی امید هایم
مثل دل ديوانه ام، ويران بماند
بايد مرا بگذاري و بگريزي از شهر
تا راز نا بگشوده ام پنهان بماند
از جاده اي بي رهگذر ، از جاده اي كور
طوری می آیم تا جهان حیران بماند
حالا تعارف می کنی یک استکان چای ؟!
حتي نمي خواهي كسي مهمان بماند
يك چوب رختي يك لباس تازه از شعر
سهم كسي كه خواست در زندان بماند
|
|