|
اتاق 203
|
||
|
شعر |
در ذهن خسته ام غزلي جز شما نبود
دائم خيال مي كنم آزرده خاطريد
با اينكه هيچ مسأله اي بين ما نبود
اينكه شما سلام كني من غزل شوم
شعري شدم كه لايق اين ماجرا نبود
من خواب ديده ام كه كنار تو بعد از اين
هي جمله هاي گم شده هي مكث هي سكوت
انگار دست هيچ يك از ما دو تا نبود
|
|